تبليغاتX
ياراش

ياراش

زشتی ها نمایانند زیبایی ها را ببینید


از مرگ نترس از این بترس که وقتی زنده ای چیزی درون تو بمیرد.


+ نوشته شده در Fri 5 Nov 2010 ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط آفرودیت

قانون بازگشت:مردی از یکی از دره های پیرنه درفرانسه میگذشت که به چوپان پیری برخورد.غذایش رابا اوتقسیم کردومدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردندبعد صحبت به وجود خدارسید.مرد گفت:اگر به خدا اعتقاد داشته باشم بایدقبول کنم که ازاد نیستم ومسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم.زیرا مردم میگویند که او قادرمطلق است واکنون وگذشته واینده را میشناسد.چوپان زد زیراوازو پژواک اوازش دره را فراگرفت.بعد ناگهان اوازش را قطع کرد وشروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز وهمه کس.صدای فریادهای چوپان درکوها پیچید وبه ان دو بازگشت.سپس چوپان گفت:زندگی همین دره است!ان کوها،اگاهی پروردگارند،و اوای انسان سرنوشت او!ازادیم اواز بخوانیم یا ناسزا بگوییم.اماهرکاری که میکنیم،به درگاه او میرسدوبه همان شکل به سوی ما بازمیگردد.

                                                                 پائولوکوئیلو

 

                                                                                                                                

 


+ نوشته شده در Fri 18 Mar 2011 ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط دنیزونیز

 یک روز سه لاک پشت که باهم دوست بودند تصمیم  گرفتند برای گردش به خارج از محل اقامتشان بروند. از ان جا که لاک پشت ها به طور کلی در همه موارد کند عمل میکنند،مدت زیادی طول کشید تا برای سفرشان اماده شوند!

ان ها بالاخره درسال سوم سفرشان جایی را برای اقامت پیدا کردند.حدود شش ماه محوطه راتمیز کردند،وسبد غذایشان را باز کرده ،ومقدمات را اماده کردند...ویک دفعه متوجه شدند که نمک نیاورده اند! خوردن غذا بدون نمک یک فاجعه بود ،وهمه ان ها در این مورد موافق بودند . بعد از یک بحث طولانی ، جوان ترین لاک پشت برای اوردن نمک از خانه انتخاب شد.لاک پشت کوچک ناله کرد ، جیغ کشید وتوی لاکش کلی بالا وپایین پرید،گر چه او سریع ترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود ! او قبول کرد که به یک شرط این کار را انجام بدهد:این که هیچ کس تا وقتی او برنگشته چیزی نخورد . خانواده قبول کردند ولاک پشت کوچک به راه افتاد .سه سال گذشت ولاک پشت کوچک برنگشت . پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او،پیرترین لاک پشت که دیگر نمی توانست گرسنگی را تحمل کند گفت که قصد دارد غذا بخورد وشروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.دراین هنگام ناگهان لاک پشت کوچک از پشت درختی فریاد کنان بیرون پرید:می دانستم که منتظر من نمی مانید.حالا من هم نمی روم نمک بیاورم !!!


+ نوشته شده در Sun 9 Jan 2011 ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط دنیزونیز

بچه زرنگ

در یکی از مدارس دبیر برگه ها را به کس دیگری سپرده بود تا از بچه ها امتحان بگیرد پس از پایان وقت امتحان مراقب اعلام کرد که بچه ها برگه ها را بیاورند پسری سر جایش نشسته بود و داشت تندتند مینوشت مراقب چند بار به او گفت که برگه را بیاورد ولی پسرک هنوز نشسته بود و سوال ها را جواب می داد بعد از این که همه دانش آموزان برگه ها را تحویل دادند پسرک رفت تا برگه را تحویل بدهد ولی مراقب ورقه را از او قبول نکرد.

پسر پرسید: من رو میشناسی؟

مراقب گفت: نه.

پسرک برگه را بین برگه های بقیه دانش آموزان گذاشت و از کلاس بیرون رفت.


+ نوشته شده در Tue 16 Nov 2010 ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط آفرودیت

خدایا شکرت

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباس های کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد  ماشین گرانقیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی را در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آن ها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آن ها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود، با نگاه به جست و جوی فرزندش پرداخت، او را دید که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.


...عیدتون مبارک ....


+ نوشته شده در Tue 16 Nov 2010 ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط آفرودیت

مستحکم ترین سد دنیا

روزي دانشمندي آزمايش جالبي انجام داد... او آكواريومي شيشه اي ساخت و با ديواري شيشه اي دو قسمت كرد . در يك قسمت ماهي بزرگي انداخت و در قسمت ديگر ماهي كوچكي كه غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگ بود .

ماهي كوچك تنها غذاي ماهي بزرگ بود و دانشمند به آن غذاي ديگري نمي داد... او براي خوردن ماهي كوچك بارها و بارها به طرفش حمله كرد ، اما هر بار به ديواري نامرئي مي خورد . همان ديوار شيشه اي كه او را از غذاي مورد علاقش جدا مي‌كرد .

بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي كوچك منصرف شد . او باور كرده بود كه رفتن به آن طرف اكواريوم و خوردن ماهي كوچك كاري غير ممكن است .

دانشمند شيشه وسط را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز كرد ؛ اما ماهي بزرگ هرگز به ماهي كوچك حمله نكرد . او هرگز قدم به سمت ديگر آكواريوم نگذاشت و از گرسنگي مرد . مي‌دانيد چرا ؟

آن ديوار شيشه اي ديگر وجود نداشت ، اما ماهي بزرگ در ذهنش يك ديوار شيشه اي ساخته بود . يك ديوار كه شكستنش از شكستن هر ديوار واقعي سخت تر بود ؛ آن ديوار باور خودش بود . باورش به محدوديت . باورش به وجود ديوار . باورش به ناتواني ... .

+ نوشته شده در Thu 11 Nov 2010 ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط آفرودیت

دعوا دعوا سر کله مربا

کم مونده هم دیگه رو بکشن تاحدودی شبیه حرکات بچه های ماست

از این دعواها خیلی حال میده ها ولی به شرطی که آخرش قهر نکنی




+ نوشته شده در Thu 11 Nov 2010 ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط آفرودیت

باهوش تر از پت و مت


تو مدرسه ما دو نفر به هم میرسن این مکالمه رو شروع میکنن و یه چند دقیقه ای وقتشون رو میگیره:

اولی میگه

این چیه؟





بعد اون یکی جواب میده: چیه چیه؟   


این یکی میگه: چیه چیه چیه؟




باز این ادامه میده: چیه چیه چیه چیه؟   


خلاصه انقدر میگن تا قاطی کنن یا زنگ بخوره.بعدشم نخودنخود هرکی بره کلاس خود 


+ نوشته شده در Thu 11 Nov 2010 ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط آفرودیت

لالالالا گل پونه

عکس های حیوانات در خواب

خیلی نازن ببینید


منبع      http://naiato.mihanblog.com/post/983
ادامه مطلب
+ نوشته شده در Wed 10 Nov 2010 ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط آفرودیت

قلب زنان جهان را می چرخاند

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ….

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی…..
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها “واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند.


+ نوشته شده در Mon 8 Nov 2010 ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط آفرودیت

شعرهای بچگی بزرگسالی

    توپ سفیدم قشنگی و نازی               حالا ما می خوایم بریم به بازی

بازی چه خوبه با بچه های خوب               بازی می کنیم با یه دونه توپ

 چون پرت میکنم توپ سفیدم را               بالا میپره میره تو هوا

قل قل می خوره تو زمین ورزش               یک و دو و سه و چار و پنج و شش

     

                     اتل متل توتوله             گاو حسن چه جوره   

           نه شیر داره نه پستون             گاوشو بردن هندستون 

             یک زن کردی بستون              اسمشو بذار انقزی    

                 دور کلاش قرمزی             آچین و واچین یک پاتو برچین


        خوشحال و شاد و خندانم              قدر دنیا رو میدانم 

                     دست میزنم من               پا می کوبم من   شادانم  

                بیایید با هم بخوانیم                قدر دنیا رو می دانیم

                    دست میزنیم ما                پا میکوبیم ما شادانیم

           

               یه توپ دارم قلقلیه                سرخ و سفید و آبیه

           میزنم زمین هوا میره                نمیدونی تا کجا میره

              من این توپو نداشتم                مشقامو خوب نوشتم

               بابام بهم عیدی داد                یه توپ قلقلی داد


                         تپلویم تپلو              صورتم مثل هلو

                                مامان خوبی دارم

              میشینه توی خونه               میبافه دونه دونه    

        میپوشم خوشگل میشم               مث دسته گل میشم

  


+ نوشته شده در Mon 8 Nov 2010 ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط آفرودیت